الفيض الكاشاني
93
منتخب مكاتيب قطب ( فارسى )
سال شدى با او همان كردندى كه با پادشاه اول . هميشه عادت ايشان اين بودى . يك نوبت مردى غريب صباح سر سال اتفاقاً به آن شهر رسيد ، جماعتى را ديد كه منتظر نشستهاند چون او را ديدند به استقبال آمدند و با اعزاز و اكرام تمام او را به اندرون شهر بردند و بر تخت نشاندند و كليد خزاين پيش او آوردند و او را بر خود پادشاه ساختند . او مردى زيرك بود با خود انديشيد كه من مردى غريبم و عادت و طريقهء اين جماعت نمىدانم كه حقيقت حال ايشان چيست و در چه كارند ، عَلَى العَمْيا « 1 » در اين خوض « 2 » كردن معنى ندارد . وظيفه آن است كه يكى را از ايشان به كثرت انعام و احسان با خود دوست گردانم تا سِرّ كار ايشان بر من منكشف گرداند آن گاه ببينم كه مصلحت چيست . چنين كرد ، با يكى از ايشان دوستى آغاز كرد تا به اخلاص و اتّحاد رسيد بعد از آن ، حقيقت حال از او پرسيد او چنانچه بود باز نمود . او خفته بود بيدار شد ، غافل بود آگاه گشت روى به تدبير كار خويش آورد . پنهان از اهل مملكت بنّايان را طلب كرد و به آن ساحل فرستاد تا آن جا ممكتى بنا كردند و مُقَنّيان « 3 » فرستاد تا قَنَوات استخراج كردند . مُزارعان و فلّاحان را فرستاد تا مزارع و بساتين بيرون آوردند . پيوسته غلامان و كنيزان خريدى ، تُرك و هندى و غيرهما و به آن جا فرستادى تا به تدريج در عرض يك سال آن جا مملكتى معمور پيدا شد و پادشاه هر چه يافتى از مال و اسباب و فرش و ثِياب « 4 » و امْتِعَه « 5 » و دَواب همه آن جا فرستادى و
--> ( 1 ) . عَلَى العَمْيا : بر كورى ، كوركورانه . ( 2 ) . خوض : فرورفتن . ( 3 ) . مُقَنّيان : جمع مقنّى ، چاه كَن . ( 4 ) . ثِياب : جامهها . ( 5 ) . امْتِعَه : كالاها .